به یاد شعرهای کودکی و رویاهای کودکی
خوب افتاده اند چشمانت توی این عکس عینکی بودی هفت یا هشت یا نمیدانم..... بانوی ناز کوچکی بودی زیر ابر سکوت پیدا بود رعشه ی دست های لاغر تو توی چشم ستاره های بلند مثل پرتاب چشمکی بودی قلب من وعده ی تو را دزدید چار چشمی محله را پایید پشت دیوار تلخ باید ها بوسه با طعم پولکی بودی زنگشان را زدیم و در رفتیم همه دنیا خبر شدند و فقط من به فکر گرفتن دستت تو به یاد عروسکی بودی: که چهل گیس پاپیون دارش زیر خروار ها سیاهی مرد سر به زیر و نجیب و خوب و به راه زن محجوب زورکی بودی! گم شدم از تو بیست سالم شد ما دو نا محرمان همسایه من برایت سلام علیکی خشک تو عزیز یواشکی بودی من پر از گرد و خاک سربازی پر درد نوا و نان و (ـ زرشک!!) تو پر از نقل و تورهای سفید پای یک عقد آبکی بودی پای سجاده ها کم آوردم شاید از خاطر خدا رفتم کوچه اما هنوز یادش هست که تو رویای کودکی بودی
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:15 توسط بهار دهقانیان |
گویی که ناخن می کشد بر روی دیوار
یک روح سرگردان بی کس روح بیمار آواز ساعت همنوای گورکن شد شاید زمان مردست زیر بار تکرار جای درخت سرو در این خاک باقی ست می کارد این جا باغبانی چوبه ی دار کودک برای مشق شب پنجاه دفتر از روی بمباران نوشت و تیر و رگبار گل را به دار آویختن آیا گناه است؟ این را نمی فهمید و می پرسید صد بار باران هم از نور دروغین هست دلگیر خورشید را خط می زند از ابر انگار با تخته ای از خاک دنیا پیش می برد ارباب جنگی را دوباره رو به احضار روحی که هیتلر...نه!کسی که مثل ما بود این من... تو... آن همسایه این ارواح تبدار ماییم آن نسلی که یادش را فراموش با خورده هایی از جناق زیر آوار می گردم و صد قرن بعد از مرگ هابیل بر جای اول می رسد پاهای پرگار
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 16:5 توسط بهار دهقانیان |
این شعر جزء کارهای اولم است به جهنم که دلت طاقت مرداب نداشت بالش از گریه ی تو ثانیه ای خواب نداشت به جهنم که دلت پیش دلم ماند گرو خسته ام از شب آلوده ی تردید برو شعرهای تو سکوت غم پاییز شدند از تمنای شب حادثه لبریز شدند باز دیدار تو و شعر و غزل تکراری ست موج تکرار تو بر عمق وجودم جاری ست بی تو من باز نفس می کشم و می مانم تو نگو فاصله سخت است خودم می دانم عشق یک حرف دروغ است که مجنون زد و رفت ناله ای بود که از یک دل پر خون زد و رفت پیش این درد که بر هر دل مرداب زدست مرگ تقدیر که بر قافله ی خواب زدست من به دنبال تو و عشق خیالی باشم ؟ فکر پر کردن یک دختر خالی باشم؟ تو که امروز برایم سر پر شور و شری باز فرداست که از روی دلم می گذری بی تو من در تپش ثانیه ها می میرم به جهنم!من از این عقربه ها دلگیرم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 19:3 توسط بهار دهقانیان |
متهم زودتر برو بنشین در همان جایگاه مخصوصت
یاد کن بر خدای خود سوگند محضر دادگاه مخصوصت! دزدی سیب ها و نان و پنیر روی دوش تو جرم سنگینی ست محکمه مان نمی پسندد این چهره ی بی گناه مخصوصت ..... خواستی خط فقر را بکشی خواهر کوچکت خودت زیرش بوم آتش گرفت و لب خاموش و صداهای آه مخصوصت آب اقتاده بود لب هایت بچه بودی دلت پدر می خواست بوسه ها را کسی نمی چید از التماس نگاه مخصوصت اشتباهی نداشتی اما زیر اسم تو خط کشیده شده از همان ابتدا تولد بود اولین اشتباه مخصوصت زیر سقفی و خانه ای که نبود رشد کردی حدود بیست شدی صفرها جیب ها شپش هایت و سه قاب سیاه مخصوصت پوست انداختی نشد عیدی خبری از لباس های نو می روی وصله می شوی روی جامه ی راه راه مخصوصت روی جرم تو بعد قاضی ها پشت هم پتک پتک می کوبند میله دیوار سقف های گچی می شود سر پناه مخصوصت
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:52 توسط بهار دهقانیان |
پینه های دستم کلاف سردرگم
فالگیر کلافه سردرگم!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:34 توسط بهار دهقانیان |
مادرم پای دار می میرد.....
قالی نیمه تمام!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:43 توسط بهار دهقانیان |
با این بلیط سمت قطار سریع شب،میخواهم از خودم بروم، من کلیشه است دارم به قصد مرکز دیوارمیدوم، صد قرص خواب و خلسه و مردن کلیشه است راننده ی قطار برو سمت آبها! این ریلها برای رسیدن کلیشه است من را بکش رفیق اگر عاشق منی! شلیک بر شقیقه ی دشمن کلیشه است من عاشقم!برای همین میروم به مرگ ؛گیرم که "دوست دارمت" اصلا کلیشه است این خواهشی که نیست،فقط عاشقم شوید؛حتی اگر معاشقه با زن کلیشه است دستم به دستهایتان هرگز نمیرسد،با التماس دست به دامن کلیشه است دارد دوباره عقربه هی گیر میدهد:دیرت شده،نباش،که بودن کلیشه است
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 15:0 توسط بهار دهقانیان |
قلبم به التماس رگهام افتاده
گلبول ها دست به دعای مرگم یکی از دنده هام نیست و جناقم با تو شکستمش انگار: یادم تو را .... چانه ام می رقصد به ریتم پارکینسون و دندان هام روی هم ضرب گرفته اند می قبولانم زمستان است! لبهام پوسیده تر از آن است که یک پک مهمان باشی رفیق نان بیار کباب های بچگی ناهارمان نان و درد بزرگ تر شده ایم حالا آلاسکا می خوردمان پوست می اندازم با ناخن هام پی تکه ای طلا فریاد می زنم توی معدن ها پوستم ریزش می کند این جا بمیرم یا...؟ کفنم همان متعفن و مورب بالای سرم همان مشکی! مورچه ها: گوشتم سیری چند؟ یکشنبه های بعد قاب زل زده به چشم هام و به آلزایمر هایی که یادم تو را....!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 7:22 توسط بهار دهقانیان |